آفتاب برگردان
|
|
مردماهی این آخرین ترانه ایه که نوشتم. برای دوستی که شاید چند وقت بعد به ناچار از ما بگذرد. کاری از من بر نیامد که انجام بدهم و اندوهگینم. همین. ************* مثل پیر مرد خسته، تو نخ صید یه ماهی تن بزن به سرد دریا. تو یه دردی، تو یه آهی تو یه ماهی غریبی، توی این باید ناجور بگذر از آزادی اما، تن نده به وحشت تور توی صید خاطراتت، چی بجز فاجعه بوده تو جهان امن ساحل کی ترانتو سروده چی بجز موج مصیبت، کی بجز کفاب غصه میزنه طعنه به زخمت، به لب سرد تو بوسه وقتی مردی وقتی ماهی، وقتی مقصد وقتی راهی تو تضاد آفرینش، یه گناه بیگناهی از بد حادثه بوده اینکه دلگیری و دلخون این که دلبسته و خسته، میگذری از کوچههامون بگذر از معنی ساحل ، بگذر از معنی دریا ما همه مثل تو دردیم. درد باید، درد اما.
نوشته شده توسط مهدی زارع | لینک ثابت | موضوع: |
تردید کهنه بر منطق های نو دیشب فیلمی رو دیدم با عنوان the rite که گمان کنم معنیش بشه مراسم. درباره تردیدهای یک کشیش جوان بود که از آمریکا فرستاده بودنش به رم تا جنگیر بشه . در پاسخ به تمام تردیدهای این کشیش جوان مربی عملگراش که بعد خودش رو شیطان تسخیر کرد جواب جالبی داد که به اعتقاد من میتونه یک پایهی ایدئولوژیک قوی برای خیلی از مرددین باشه. تحلیل خودم رو می نویسم و دوست دارم نظر شما رو هم درباره این مثال بدونم. ( وقتی دزدی وارد خانه میشود چراغها را روشن نمیکند. دزد تلاش دارد تا ما را قانع کند که دزدی در خانه نیست.) همونطور که کشیش جوان هم در فیلم اعتراف کرد «خیلی سخت است که دلیل عدم وجود چیزی تبدیل به دلیل بودنش بشود.» این به معنای تردید در تردید است. یعنی یک عدم قطعیت خیلی نیرومند. یعنی هر تردیدی به یقین در مورد تردید بدل خواهد شد. یعنی نقد خود تردید. و این چقدر به تعبیر هایدگر از دازاین شبیه است!؟ دلایل رد این منطق را هنوز پیدا نکردم اما خیلی از سوال های نوجوانی و جوانی را که همیشه با همت کشف و شهود ـ نه به معنای عرفانی. به معنای ساده کشف شواهد با شیوه های غیر علمی و گاه غیر منطقی ـ قادر به پاسخگویی شخصی در موردش بودم را دوباره زنده کرده و حالا میترسم به عدم وجود هر چیزی شک کنم. چون تردید من میتواند دلیل وجود آن باشد. ******* شک اولین تفکر هر غنچهایست که بر شاخههای این باغ دیر سال مرده خشک خواهد شد بی آنکه بداند بهار آمده یا نه.
نوشته شده توسط مهدی زارع | لینک ثابت | موضوع: |
دير آمدم اما قبل از ته سالي دوست داشتم بروز بشم. اميدوارم سال ۱۳۹۱ براي همه شما سال خوبي باشه. ********************** آخرین گرگ پیر در دشتی پر از انبوه رفتگان اینبار زوزه خواهم کشید برگردید، بی شما توی بیشه میترسم یوسفت را نگرد من خوردم، های یعقوب پیر، پیراهن ـ پارهها را به بادها بسپار، بس کن ای پیله پیشه می ترسم پدرم رستم است میترسم، مادرم چشمهاش سودابی است باز هم چاه و حیلههای شغاد. از برادر همیشه میترسم این روایت چقدر لرزان است، اینکه من عاشق تو خواهم شد پرده را باز میکنی، خوب است. میرسی پشت شیشه. میترسم. پلک تا میزنی جهانم را التهابی غریب میگیرد میشود بیشتر نوشت اما از بروز کلیشه میترسم
آخرین گرگ پیر در دشتی پر از انبوه یاس و تردیدم کاش میشد بگویم آخر هم، معنی ترس را نفهمیدم. نوشته شده توسط مهدی زارع | لینک ثابت | موضوع: |
|
|