تبليغاتX
آفتاب برگردان





عامیانه رویکرد پست مدرن ادبیات 

سلام بر دوستان عزیز. مطلبی که دارم ایندفعه ارائه می دم کمی از من بعیده اما روزگاره دیگه گاهی پیش میاد آدم کار علمی هم بکنه. امیدوارم نظراتتونو ازم دریغ نکنید.

 

عاميانه رويكرد پست‌مدرن ادبيات

 

اينكه فلان گونه‌ي ادبي به بهمان سبك نوشتاري تعلق دارد از علاقه‌مندي‌ بسياري از افراد است كه پايه‌ي تحقيق در ريشه‌هاي اجتماع را ادبيات قرار داده‌اند. سوالي كه مطرح مي‌شود اين است كه آيا به راستي ادبيات گستره‌ي مناسبي براي تحقيق ريشه‌هاي اجتماعي يك جامعه‌ي بشري مي‌تواند باشد يا نه؟ قرار نداريم تا در اين مقال به اين مبحث بپردازيم و تنها با اين پيش‌فرض كه پاسخ ما به سوال بالا مثبت است ادامه‌ي مطلب را نوشته تا به نتايج مورد نظر برسيم.

واقعيت ديگري كه تحت عنوان فرض دوم از همين آغاز پيش رو قرار مي‌دهيم جدايي و اتصال ادبيات گفتاري و نوشتاري و يا شفاهي و كتبي است. ادبيات شفاهي و كتبي در دوره‌هاي مختلف تاريخ به هم نزديك شده‌اند و يا از هم فاصله گرفته‌اند. گاه ادبيات مكتوب تاثير فراوان در ادبيات شفاهي‌گذاشته_ گويش مردم در دوران مشروطيت_ و گاه ادبيات شفاهي تاثير ادبي شگفت در ادبيات مكتوب داشته _ حكايات و مثل‌هاي بسياري كه در اشعار بزرگان بچشم مي‌خورد_ اين تاثير و تاثر همواره يكسان نبوده و هيچكدام از اين دو گونه آنقدر كه واگذار كرده‌اند بر نداشته‌اند و البته هيچكدام دچار زيان هم نگشته‌اند.

 

ادبيات از عمده مراجع بررسي ايده‌آل‌هاي يك جامعه‌ي بشري محسوب مي‌گردد. هر چند در نقد آثار ادبي شرايط اجتماعي و سياسي و اقتصادي روزگار طبع اثر مورد توجه مي‌باشد ولكن هر اثر جداي از آنچه تاريخ به حق و ناحق بيان مي‌كند ظرايف روزگار خود را به تصوير مي‌كشد و گاه حتي با مطالعه‌ي آثار ادبي به راحتي عبور، رشد، تكامل و تغيير تفكر قالب جامعه قابل تشخيص مي‌گردد. البته فراموش نبايد كرد كه تاريخ به عنوان متن، اصول ويژه‌ي نوشتاري خود را دارد و در هر عصر و زمان هم به گونه‌اي نوشته مي‌شود و مستقل از مفاهيم به عنوان متن ادبي قابل نقد و بررسي است.

خدمات ناگزير ادبيات و تاريخ  گستره‌ي ويژه‌اي را طلب مي‌كند كه منظور از اين نوشتار پيگيري آن نيست.

 

آ: در پرهيز از ايجاد شبهات احتمالي لازم است در آغاز اين مبحث به توضيح برخي واضحات بپردازيم تا با تعاريف مشخص رويكرد عاميانه‌نويسي را در ادبيات به تحليل بنشينيم.

 

الف: ايسم‌ها و مكاتب زاده‌ي ذهن فلاسفه و جامعه شناسان نيستند.

اين تصور كه يك يا چند نابغه در گوشه‌هاي گردگرفته‌ي كتاب‌خانه‌ها، زلف‌آشفته و خوي كرده  سر برآورند و قلم را بر كاغذ بلغزانند و بنويسند آنچه در لايه‌هاي پيچيدگي‌هاي كلماتش حكم الهي و يا چه مي‌دانم جادوي اقوام شمال نهفته باشد  و از فردا در آب هفت اقليم آنرا بشويند و به باد چهل وادي بدمند تا جامعه آن شود كه بايد خيال خام‌انديشان كوته بين طرف كله كج نهاده‌ است.

مكاتب بن‌مايه و خشت بناي فرهنگ هر جامعه‌اند و فرهنگ چراگاه انديشه و عمل حاصل انديشه است. از آنسو اعمال انسان چه خود‌آگاه و چه ناخود‌آگاه، چه با ميل و چه بي‌رغبت تاثير مستقيم بر انديشه دارد و تغيير انديشه تحول در فرهنگ را موجب مي‌شود و در تغيير فرهنگ‌هاست كه مكاتب جديد چهره و شخصيت مي‌يابند.

فلاسفه، جامعه‌شناسان و روان‌شناسان با دانش اندوخته از كتابخانه‌ها و آكادمي‌ها و كالج‌ها در تحقيق و بررسي در جامعه و مردم عناصر مشترك فرهنگ و تفكر و عمل مردم را كشف كرده و از چينش مناسب آنها در كنار هم مكتب آن جامعه را تدوين و  تبليغ مي‌كنند.

البته حوادث و اتفاقاتي هم بوده‌اند كه چنان تاثير عمده بر جامعه گذاشته‌اند كه خود به تنهايي مبداء و مرجع مكتب و ايسمي گشته‌اند. جنگ جهاني اول از اين جمله حوادث است كه پايه‌ي تفكري دادائيسم را نهاد. مكتب دادا زائيده‌ي نوميدي و اضطراب و هرج و مرجي است كه از خرابي و آدمكشي و بيداد جنگ جهني اول حاصل شد1 و در نهايت به سوررئاليسم2 ختم شد.

اينكه بعد از تدوين اصول يك مكتب و تبليغ، رشد آن تفكر در جامعه روزافزون شده و برجستگي‌هاي ايسمي در ظاهر فرهنگ به چشم مي‌آيد امري بديهي و مسلم است ولي خام‌انديشي نخست كلام با واقع‌گرايي كنوني متفاوت است.

 

ب: جامعه تفكري كه با آداب و رسوم و فرهنگ رايج مغايرت داشته باشد را درك نكرده و در مقابل آن موضع‌گيري خواهد كرد.

در روزگار قباد، مزدك از ميان موبدان بزرگ برخواست و در ايران آن روز تحولي عظيم پديد آورد3. مزدك با شعار اشتراك مال و خواسته محبوب مردمان عصر خود شد. در بندي از اصول خود، مزدك زن را نيز چون مال و خواسته دانسته و حق اشتراك زن را نيز بيان كرده و با مخالفت‌هايي هم مواجه شد ولكن عموم مردم او را مصلح بزرگ دانسته و تا مقام پيامبري بزرگش كردند.

اگر امروز همين تفكر كه حاصل ذهن ايراني باستان است را بيان كنيم مردم ايران جداي از مباحث ديني كه بي‌شك تاثير شديد در شكل‌گيري فرهنگ دارد؛ شما را ديوانه، ابله و مفسد مي‌دانند و حال آنكه در آن زمان با توجه به شرايط جامعه، مزدك چهره‌ي محبوب روزگار مي‌شود.

 قابل ذكر است حق اشتراك مزدكي مبحث پيچيده‌اي است كه با توجه به محدوديت منابع صحبت كردن در آن رابطه چندان جايز نبوده و تنها از باب مثال به آن اشاره گرديد.

 

ج: هر ايسم از دو بخش نظري و عملي تشكيل مي‌شود كه با اسامي متفاوت نامگذاري مي‌گردد.

تئوري و عمل دو مقوله‌ي وابسته به همند كه هركدام ديگري را موجب مي‌شود. در مورد چگونگي پيدايش مكاتب پيشتر نوشتيم. بي‌شك تفكر مستقل از ايسم نامگذاري مي‌شود و عمل هم با عنواني جداگانه.

نسل كشي تفكري بوده زاده‌ي نازيسم و كشتار دسته جمعي عملي بوده زاده‌ي تفكر نسل كشي. اينجا نازيسم مكتبي است كه تفكر نسل‌كشي را ايجاد مي‌كند اگر چه به صورت مشخص در مباني خود تاكيد بر نسل‌كشي نداشته باشد.

 

 

1: سيد حسيني، رضا؛ مكاتب ادبي، انتشارات نگاه، چاپ دهم 1376، ص749

2: سيد حسيني، رضا؛ مكاتب ادبي، انتشارات نگاه، چاپ دهم 1376، ص785

3: فردوسي، ابوالقاسم؛ شاهنامه، انتشارات سوره‌ي مهر، چاپ اول1377،ص1444

 

 

 

د: در ادبيات وقتي از مكتب صحبت مي‌كنيم بايد بدانيم كدام مرجع مورد بحث است.

وقتي پاي نقد ادبيات بر اساس مكاتب پيش مي‌آيد بايد بخاطر داشت كه ايسم‌ها در ادبيات، جداي از نام‌هاي متنوع، از تنوع ارجاعي گوناگوني نيز برخوردارند كه بطور خلاصه آنها را بدين صورت مي‌شود بيان كرد.

1: ايسم حاكم بر جامعه

2: ايسم حاكم بر تفكر نويسنده

3: ايسم حاكم بر ساختار نوشتاري نويسنده

4: ايسمي كه نوشتار مبلغ آن است

وقتي رماني را مي‌خوانيم مي‌شود گفت اين رمان اثري مدرن، رئال و مبلغ امانيسم بود كه حاصل علم‌گرايي در جامعه مي‌باشد.

در اينجا علم‌گرايي ايسم حاكم بر جامعه، مدرنيسم ايسم حاكم بر تفكر نويسنده، رئاليسم مكتب حاكم بر نوشتار و فمنيسم ايسم تبليغي اثر محسوب مي‌شود.

نكات بالا كه هركدام مي‌تواند موضوع مقاله‌ي مستقلي باشد را مقدمه‌ي بحثمان قرار داده و طول اين مبحث را به متراژ اين نكات مي‌سنجيم.

 

ب: اشعار عاميانه چگونه نوشته مي‌شوند؟

 

الف: بي‌شك از زبان خيلي‌ها لفظ « الهام شاعرانه» را شنيده‌ايد و لابد خوب مي‌دانيد چه بزرگاني بيت اول شعر را هديه‌ي خدايان ناميده‌اند و حتماً درباره‌ي جوشش و كوشش شعري نكات فراواني مي‌دانيد. سوال ساده‌اي مطرح است. آيا مي‌شود براي شعر خدايي فرض كرد كه از كشكولش ابيات ناب بيرون مي‌آورد و به هر شاعري بيتي مي‌دهد؟ آيا ناعدالتي اين خدا كه در تقسيم ابيات ناشيانه هر چه بيت خوب است به كسي و هر چه بد است به ديگري مي‌دهد را باور مي‌كنيد؟ آيا هنوز زمان بيداري نرسيده است؟

با مطالعه در ساختار و مكانيسم تفكر انسان به راحتي مي‌فهميد چنين خدايي در كار نيست و آنچه الهام غيبي مي‌ناميم چيزي جز بخش پاياني دوره‌ي تفكر نيست كه البته بنابه دلايلي بين اين مرحله و مراحل قبلي فاصله افتاده و لذا  شاعر مراحل گذشته را فراموش كرده و تنها همين مرحله‌ي پاياني را مي‌بيند و درك مي‌كند.

انسان در برخورد با اشياء و احساسات و در كليت تجربيات مختلف آنها را به ذهن مي‌سپرد تا در برخورد‌هاي دوباره و چند باره از كنار هم قرار دادن تصاوير به احكام مختلف برسد و در نهايت با استفاده از اصول مختلف نتيجه گيري به استنباط مشخص دست پيدا كند. اين امر براي تمام انسان‌ها مسلم و بديهي است. فلاسفه، نجاران، باغبانان، دانش‌آموزان و تمام اقشار جامعه مسير تفكر را بهمين منوال طي مي‌كنند4.

 

 

4: ا. ح. آريان‌پور؛ اجمالي از تحقيق در جامعه‌شناسي هنر، دانشكده هنرهاي زيبا تهران1354، ص57 الي 59

 

ب: قبلاً گفتيم كه رفتار انسان بر نوع تفكر انسان تاثير دارد. جداي از تاثير بر نوع تفكر گاهي كه رفتار انسان به هر نوعي داراي ريتم و دوره تناوب مي‌شود تاثير عمل بر كنش‌ها و واكنش‌هاي كلامي انسان هم به‌وضوح به‌چشم مي‌آيد. ذهن آدمي همواره طالب ريتم بوده. به خوبي مي‌دانيم كه مغز توان تمركز طولاني روي موضوع واحد را ندارد و عادي‌ترين رفتار انساني مانند نفس كشيدن اگر قرار باشد آگاهانه انجام پذيرد بعد از مدتي ناهماهنگي در آن بوجود مي‌آيد. همچنين هوشياري توام بر روي دو مقوله در حد و توان مغز آدم نيست. اگر كودكي كه تازه شروع به راه رفتن كرده را همزمان با راه رفتن صدا كنيد مي‌ايستد و به سمت شما سر برمي‌گرداند و يا اگر بدون ايستادن اين كار را بكند در راه رفتن دچار عدم تعادل مي‌شود. اينكه كودك بعد از مدتي مي‌تواند همزمان به سمت شما برگردد و براي آشنايي دست هم تكان دهد نه به‌علت ايجاد امكانات گسترده‌ي ذهني در اوست بلكه مغز كودك بسياري اعمال مانند راه رفتن، نفس كشيدن، سر برگرداندن و غيره را آنقدر انجام داده كه برايش امري بديهي شده و بصورت ناخودآگاه به آنها مي‌پردازد. ريتم نقش كليد ورود به ناخودآگاه را در بسياري موارد ايفا مي‌كند. ريتم طبيعي كننده و آسان كننده‌ي تحليل مطالب است ودر مقولات ادبي هم كاربرد بسيار دارد. با حضور ريتم در ادبيات مغز به آساني، اعظم كار شنيدن را به بخش ناخودآگاه مي‌سپارد تا ما فقط بر اثر حسي كه اين كلام در ما ايجاد مي‌كند به كارمان كه با ريتم كلام همخواني دارد بپردازيم. ادراك وزن و نظم خوشايند است زيرا وسيله و گوياي غلبه‌ي انسان است بر طبيعت5.

حال با توجه به مطالب بالا جمعي انساني را در نظر مي‌گيريم كه براي انجام عملي مثلاً پارو زدن در فضايي جمعند. اين عمل نياز به هماهنگي بين افراد دارد و لازم است تا پاروها همزمان و هم‌جهت به‌حركت در بيايند. دم و بازدم اين جمع انساني تحت تاثير انقباض و انبساط عظلاتشان ريتم مشخصي پيدا مي‌كند كه به ذهن سپرده مي‌شود.

شايد اولين آواها براي ايجاد هماهنگي بين جمع همكاران ايجاد شده باشد و بي‌شك بسياري از اين آواها در همان شكل ابتدايي«هي‌هي» و «هلي‌هاي» باقي ماندند اما به هر حال يكي از اين جمع تحت تاثير فضا و عمل و داده‌هاي محيط و هزار و يك علت ديگر كه البته تناسب با عمل هم داشته متني را گفته كه حتي ممكن است براي تفريح و سرگرمي بوده باشد يا براي ايجاد محيطي صميمي يا تحكيم روحيه‌ي استوار و يا شايد خودش هم علت عملش را نمي‌دانسته؛ به هر حال كلامي ريتميك ورد زبان كارگران آن بخش مي‌شود كه نه تنها حاصل و هديه‌ي خداي شعر نبوده كه حاصل كنش و واكنش طبيعي مغز و تحت تاثير فضاي كار و تلاش است6.

در برخوردهاي بعدي كلام آهنگين بر اثر تكثر روايت به گونه‌هاي مختلف در آمده و كم‌كم در خارج از آن جمع هم قرائت مي‌شود تا به آرامي تبديل به ترانه‌اي عاميانه و گاه مشهور شود7 و اينچنين يك شعر تبديل به سرمايه‌ي فرهنگي يك قوم مي‌شود8.

 

 

5: ا. ح. آريان‌پور؛ اجمالي از تحقيق در جامعه‌شناسي هنر، دانشكده هنرهاي زيبا تهران1354، ص31

6: ا. ح. آريان‌پور؛ اجمالي از تحقيق در جامعه‌شناسي هنر، دانشكده هنرهاي زيبا تهران1354، ص79

7: ا. ح. آريان‌پور؛ اجمالي از تحقيق در جامعه‌شناسي هنر، دانشكده هنرهاي زيبا تهران1354، ص32

8: ا. ح. آريان‌پور؛ اجمالي از تحقيق در جامعه‌شناسي هنر، دانشكده هنرهاي زيبا تهران1354، ص32

 

 

 

در ترانه‌هاي عاميانه بسيار بوده‌اند كه اوزان در آنها بهم ريخته يا قافيه‌ها بي‌قيد و بند و بدور از اصول ادبي مورد استفاده بوده‌اند ولي ريتم بدون شك در طول اثر محفوظ مانده. تمام ترانه هاي كوچه و بازار تقريباً از همين مسير عبور كرده‌اند تا امروز براي گوش‌هاي ما آشنا به نظر بيايند.

 

 

پ: پست‌مدرن

 

پست‌مدرن با يك انفجار در ساعت سه و سي و دو دقيقه در پانزده ژوئن 1972 در ايالات متحده‌ي آمريكا پا به عرصه‌ي وجود گذاشت. اين تنها مكتبي است كه تاريخ اعلامش اينقدر دقيق ثبت شده9.

ساختمان چند طبقه‌اي كه براي نگهداري از بي‌خانمانان در يكي از ايالات آمريكا ساخته شده بود چند سالي بود كه محل اجتماع خلافكاران خرده‌پا شده و انواع و اقسام شيوه‌هاي مدرن براي بازگرداندن آن فضا به محيطي امن با همان كاربرد مورد نظر بي‌حاصل ماند و به‌ناچار در آن روز و ساعت و دقيقه‌ي مشخص ساختمان را با يك انفجار نابود كردند تا با شيوه‌اي كاملاً باستاني بر مشكلي مدرن غلبه پيدا كنند.

يأس عمومي از شيوه‌هاي مدرن، تمايل به بازگشت به گذشته را ايجاد مي‌كرد اما انسان امروزي چنان با پيچ و ساندويچ و سينما و هزار و يك نماد و نشانه‌ي مدرنيسم انس پيدا كرده بود كه پاي دل‌كندن از جامعه‌ي ماشيني را علي‌رقم دلتنگي و دلمردگي خود نداشت و بعد پست‌مدرن شكل گرفت.

تجلي باستان در دنياي مدرن. توجه داشته باشيد كه پست‌مدرن همزمان با آن انفجار خلق نشد و همانطور كه قبلاً گفتيم رگه‌هاي مباني آن در جامعه بر اساس تفكر و عمل و كنش و واكنش اجتماعي ايجاد شد و گروهي آنرا درك كردند و در آن روز معروف معرفي شد. انسان‌ها در دنياي مدرن به كارگراني ساده بدل مي‌شوند كه مانند ماشين هاي توليد انبوه سر‌وقت روشن مي‌شوند. بكار مشغول مي‌شوند و سر وقت كار را تعطيل مي‌كنند. اين قوانين خشك و بي‌روح دنياي ماشيني كه انسان در جامعه‌ي مدرن تمايلي به عدول از آن ندارد چنان درد غربتي را در انسان ايجاد مي‌كرد كه تنها مسكّنش دنياي باستان بود.

پست‌مدرن حاصل فشردگي زمان و فضا در دنياي مدرن روزگارش است10 و اگرچه خود حاصل مدرنيست بوده اما فلسفه‌ي جامعه‌ي كارگري محسوب مي‌گردد. به عادات جوامع كارگري چون آمريكا كه زادگاه اين مكتب است نگاه كنيم. كار مداوم در تمام هفته و تعطيلات آخر هفته. تا به اينجا شبيه به تمام جوامع ديگر است اما تعطيلات در اين جوامع به اعمالي مي‌گذرد كه روزگاري شغل اجداد تمامي انسان‌ها بوده. ماهيگيري، شكار، سواركاري، ساختن خانه‌ي درختي، قايقراني و ...

تمام اين اعمال روزگاري شغل اجداد ما بود و امروز تفريحي براي گريز از افسردگي‌هاي جامعه‌ي ماشيني محسوب مي‌شود كه حتي در درمان برخي بيماري‌هاي روحي و رواني از آنها استفاده مي‌شود تا از فرداي اين تفريحات با انرژي بيشتري خود را به دستان سرد آهن و مهره و ديتا و باقي نشانه‌هاي دنياي ماشيني بسپاريم.

 

 

9: اين مطلب اگر چه از طرف تمامي پست‌مدرنيست‌ها تاييد شده اما تنها براي ثبت از آن استفاده شده و چندان صحت زماني دقيق ندارد اما صحت بروز ماجرا در آن مورد تاييد اكثر انديشمندان پست مدرنيستي قرار دارد.

10: جنكس، چارلز؛ پست‌مدرن چيست؟، انتشارات كلهر، چاپ چهارم، ص42

 

 

 

ت: عاميانه رويكرد پست‌مدرن ادبيات

 

 اگرچه در ابتداي شكل‌گيري پست‌مدرنيسم بيان شده بود كه اين مكتب در سياست و اقتصادو رقص و تعليم ‌و تعلم تعريف نمي‌شود11 و در ادبيات و فلسفه تعدد گرايشات را ايجاد كرد اما مرور زمان نشان داد اين مكتب در تمامي اين گرايشات بن‌مايه‌هاي متحدي دارد.

پست‌مدرن واژه‌ايست همه‌فن حريف12. در واقع آن گونه‌ها‌ي نوشتاري كه تنها در ظاهر پست‌مدرن مي‌باشند مد نظر ما نيستند. به شعر پست‌مدرن كه در اصول و قواعد سخت و پيچيده‌اش نوشته شده انتقاد مي‌كنيم. درست كه مباني اين گونه‌ي شعري زاده‌ي تفكر و ديدگاه مكتبي بوده اما قرار گرفتن در چارچوب اصول نوشتاري و عدم عدول و حتي تمايل به عدول از آن_ كه البته براي دوري از اتهام اباطيل‌نويسي ناچار به اعمال آنها شده اند_ شاعر را دوباره به دام چارچوب‌محوري مي‌كشاند. چارچوب محوري كه شاعران را از شعر مدرن گريزان كرده بود دوباره، هرچند نه در ظاهر اما در بن‌مايه‌هاي شاعران پست‌مدرن حضور دارد و به چشم مي‌آيد. اين مختصر مقدمه‌اي شد تا بگوييم آنچه به نام اشعار پست‌مدرن وارد مقوله‌ي ادبيات اين سرزمين شده، كه در بسياري موارد جز ملقمه‌اي از الفاظ و كلمات چيزي نيست را در نظر نمي‌گيريم اما مكتب در ادبيات همانطور كه در بخش مكاتب گفتيم در چهار لايه بررسي مي‌شوند. از اين شكل ظاهر كه بگذريم مكتب مي‌تواند تفكري را ايجاد نمايد كه حاصل آن چندان شباهتي به پايه‌هاي خود مكتب نداشته باشد اما در هر شرايطي مويد آن خواهد بود_ به نسل كشي و نازيسم مراجعه نمائيد_ در گير و دار جولان اشعار پست‌مدرن كه البته بيشتر، مخاطبان ويژه آنرا مي‌خواندند و درك مي‌كردند به ناگاه اشعار عاميانه در ميان عموم مردم طرفداران بسيار پيدا كرد. شل سيلور استاين، فدريكو گارسيا لوركا در آمريكا و اروپا و شاملو و فرخ‌زاد در ايران از مشاهيري هستند كه اشعار عاميانه را به بهترين شيوه‌ي ممكن در ادبيات خود بكار گرفتند و موفق هم بودند.

نويسايي يك متن بدون قيد و بند ادبيات معيار، استفاده از زبان‌هاي روزمره و حتي محله اي، بي‌قيدي نسبت به اصول عاليه‌ي شعري چون وزن و قافيه و رديف و هزار و يك بايد و نبايد ديگر كه در زبان عاميانه وجود داشت، حس رهايي و آزادي را در شاعر و مخاطب تحريك مي‌كرد.

درست كه اشعار عاميانه در شكل نوشتاري خود پست‌مدرن نيستند اما در تفكر نويسايي خود و تفكري كه جامعه به نويسنده تحميل مي‌كند كاملاً پست‌مدرنند. اشعار عاميانه اشعاري مكتبي نيستند اما بيش از آنچه تصور مي‌كنيم حاصل صنعت زدگي و اصول‌مداري و چارچوب‌محوريند

اگرچه امروزه ديگر اشعار عاميانه با اصول نوشتاري گذشته ايجاد نمي‌شوند اما جامعه با اشعار عاميانه انسي عميق پيدا كرده. اين اشعار جامعه را به ياد دوراني دور مي‌اندازد كه البته چيزي از آن در حافظه اش نمانده و تنها اي‌واي! و اي‌كاشش! را به همراه دارد. تنها احساسي غريب از قرابتي ديرين.

 

 

11: جنكس، چارلز؛ پست‌مدرن چيست؟، انتشارات كلهر، چاپ چهارم، ص22

12: جنكس، چارلز؛ پست‌مدرن چيست؟، انتشارات كلهر، چاپ چهارم، ص22

 

هرچند اشعار عاميانه در نويسايي خود در اين روزگار غالباً با دو گونه_ شكل و فرم عاميانه و تفكر عالي، شكل و فرم عالي و تفكر عاميانه_ ارائه مي‌شود كه تفاوت بسيار هم با هم دارند اما در كليت رويكرد پست‌مدرنيستي علي‌رغم ناآگاهي نويسندگانشان در اين اشعار حضور دارند. جامعه نيازي به اسم‌گذاري بر روي هيچ حركتي ندارد. حركت كه رخ مي‌دهد ديگراني از فلاسفه تا ديوانگان بر آن اسمي مي‌گذارند. اسمي به بزرگي يك جنبش بر حركتي به عظمت يك انقلاب.

 

 

 

 

منابع:

1: اجمالي بر تحقيق در جامعه‌شناسي هنر/ ا. ح. آريان‌پور

2: مكاتب ادبي/ رضا سيد حسيني

3: پست‌مدرن چيست/ چارلز جنكس

4: شاهنامه/ فردوسي

5: گستره‌ي سايت‌هاي اينترنتي

 

 

   

 

 

 

 

نوشته شده توسط مهدی زارع | لینک ثابت | موضوع: |

 

سلام به شما بازدید کننده ی عزیز

۱: قرار شده از این به بعد هفتگی این وبلاگ به روز بشه که من هم از تنبلی در بیام و مطالب خودمو بالاخره قلمی کنم که هم خودم دوباره راه بیفتم و هم بچه های کارگاه مطالبی رو که من خیلی عبوری می گم بهتر بخونن

۲: جشنواره داستان های ایرانی تموم شد و چیزی که اونجا واسم جالب بود حضور ده نفر از آشناهام تو اون جشنواره بود. جای همه ی شما خالی. خیلی جالب بود

۳: این داستانم تو داستان های ایرانی اول شد و متاسفانه تو کتابش چاپ نشد. اینجا ارائه می کنمش که نظر شما رو هم بدونم.

 

 

درخت‌ها هاي‌هاي گريه مي‌كردند

 

شيخ نجار كه لنگ‌لنگان درگاه تا منبر را طي مي‌كرده همه سرهاشان پايين بوده و گمانم به انگشت شصت پاشان نگاه مي‌كردند. گويا آن اوايل به پايش عارضه‌اي وارد نبوده. سالم بوده. از نجاران بنام آن وادي هر كه مي‌پرسيده سرور و آقاي نجاران كه است؟ بي‌ لحظه‌اي مكث مي‌گفته‌اند آقا عبدالعلي نجار. همانوقت‌ها هم براي خودش آدمي بوده و البته خلق و خوي مرحوم پوريا را كه ان‌شاالله باري‌تعالي از او رضايت كامل دارد و جايگاهش بهشت برين است كرده بوده سرلوحه‌ي زندگي.

    خان به آقاميرآقا كه آنزمان گويا هشت يا نه ساله بوده گفته:« به آقا جانت بگو خان به لطف و مرحمت خدا پسري را صاحب شده كه شب‌ها بي‌قراري مي‌كند. اصحاب حرم كلافه‌اند از فغان و شيون اين دردانه، بيا و آن صنعت بي‌بديل را به كار انداز و گهواره‌اي برايمان بساز» و گويا معروف بوده كه آقا عبدالعلي عالم به زبان اشجار بوده و با چوب درد دل و نصيحتشان مي‌كرده كه_من باب آگاهي عرض مي‌كنم_ :«من شما را تراشيده‌ام و صاف كرده‌ام و اينگونه دوتادوتا و چند‌تا چندتا و گاه تك‌به‌تك جفتتان نموده ام كه گهواره‌ي يكدانه‌ي خان شويد حواستان باشد! به گوش دردانه آوازهاي هزار دريا بخوانيد تا آرام بخوابد.» البته اينها را نگفته ولي گويا خان انتظار داشته بگويد. آقا عبدالعلي هم گفته :« نه! خان به زور از آن پيرمرد دخترش را گرفته و حالا براي من كه سالار نجارانم و آگاه به نطق اشجار شرم‌آور است گهواره بسازم براي ولدظلمي كه آواز بي‌داد گري‌هايش هنوز نيامده در اطراف و اكناف عالم پخش گرديده و من خودم شنيدم كه اشجار از عاقبت فرزند خان چه‌ها كه نمي‌گفته‌اند» و آقاميرآقا آمده و همه را به خان گفته.

     شيخ كه از پله‌ها بالا مي‌رفت آقا ميرآقا ايستاد و كمكش كرد اين را خودم ديدم شيخ‌عبدالعلي نجار يك پله مانده به آخر از ناراحتي و يا از احترام به سادات جمع نشسته و به تكان سر و دست همه را به نشستن فرا خوانده. همه نشسته‌اند الا من كه به پله‌ي دوم منبر تكيه داده بودم و روبه‌روي جمع ايستاده بودم. شيخ منبرش را با نام آفريدگار سر گرفت و در ادامه سلام و صلوات بر خاتم انبيا فرستاد و شروع كرد به قرائت لغات عرب كه از آن هيچ در خاطرم نيست. واقعيت از تمام ماجرا فقط همان بخش به ذهنم مانده كه آن هم به احتمال بالا از ديدن اشك آقاميرآقا در ذهنم جاگير شده. آخر او قدرقدرت آن حوالي بود و گريه كردن براي امثال او دون شان و پايه محسوب مي‌شد. شيخ عبدالعلي مي‌گفته كه آقاميرآقا رفته و هرچه او گفته گذاشته كف دست خان خان  هم كمي نان سفيد داده او بخورد و گفته يك‌نفر برود اين عبدالعلي نجار را بيارد پابوس. او داشته با سقف خانه‌ي يكي از رعايا اختلاط مي‌كرده و نصيحتش مي‌كرده كه در نجواي شبانه ملاحظه‌ي حال زن و فرزند ملت را بكند و گويا چوب‌هاي سقف به تاييد جيرجير مي‌كرده‌اند. پيك پيام را گفته و مانده تا آقا عبدالعلي فارغ‌البال لباس‌ها را مرتب كرده و آبي به سر و صورت زده و همراه پيك آمده. آقاميرآقا نان را خورده بوده و خان پياله‌اي عرق به او تعارف كرده بوده و او هم خورده بوده و تلو‌تلو خوران لايعقل ميانه‌ي مجلس مي‌رقصيده و اداي دلغك‌ها را براي خان در مي‌آورده و خان قاه‌قاه مي‌خنديده. آقا عبدالعلي كه به مجلس آمده چنان سيلي به صورت آقا‌ميرآقا زده كه سكر از كله‌اش پريده. گفته:« چرا من را مي‌زني آقاجان. خان نان و عرق داد و من خوردم. باقي اگر عملي دون‌شان اولاد نجار از من سر زده بي‌اختيار بوده، سكر عرق خان هم كه جرمش نه به پاي من است و نه به پاي خان» و هق‌هق گريه‌اش در تالار بزرگ غوغا كرده. خان گفته فلك بياورند و گفته:« از امروز ميرآقا پسر خوانده‌ي ماست به او احترام آقا زاده‌ها را بگذاريد و احدالناسي اجازه ندارد كمتر از گل به او بگويد» بعد پرسيده:« آيا گهواره براي دردانه‌ي ما مي‌سازي يا نه؟» و آقاعبدالعلي نساخته خان خودش او را به فلك بسته و دست برده به تركه كه تنبيهش كند كه تركه مخالفت كرده. بيم داشته از آقاعبدالعلي و با فغان و شيون از پاهاش مي‌گريخته. خان خون به گونه‌هاش دويده و دست‌هاش مي‌لرزيده. گفته در جماعت كسي هست كه بيايد اين نجار را بزند كسي لب‌از‌لب وا نكرده الا آقاميرآقا كه آن وقت هشت يا نه ساله بوده. خان دوباره پرسيده و باز آقاميرآقا جلو رفته. خان تركه را به دستش داده و گفته آنطور بزند كه از آقا زاده‌اي چون او انتظار مي‌رود، آنطور كه در تاريخ بنويسند و آقاميرآقا زده. تركه هرچه سرچرخانده بي‌اثر بوده و يا اصلن سر نچرخانده هر چه باشد آن‌روز ميرغضب از پشت آقا عبدالعلي بوده و احترام اولاد او واجب بر تمام اشجار و تابعاتشان.  از قرار معلوم آقاميرآقا توان غريبي داشته و يا از غيض آن سيلي جانانه بوده كه آنگونه تركه را بي‌مهابه به پاهاي آقاعبدالعلي مي‌زده. خان به پنجاه ضربه كه مي‌رسد مي‌گويد كه بس كند و ميرغضب مي‌گويد كه:« نه بگذار اين بي‌پدر را به سزاي اعمالش برسانم» و دوباره زده آنقدر كه بعد از آن آقاعبدالعلي ديگر نتوانسته درست راه برود و از شرم و حيا كه دلبندش تا از اراده‌اش خارج شده جلادش شده ترك ديار گفته و گويا به حوزه‌ي قم رفته. وقتي كه برگشته آقاميرآقا شده بوده خان. دردانه‌ي خان از هق‌هق گريه جان داده بوده. جابه‌جا نقل است كه تير‌هاي سقف گاه ‌و بي‌گاه فرياد مي‌كشيده‌اند و زاري مي‌كرده‌اند براي آقاعبدالعلي و دردانه مي‌ترسيده و او هم زاري و شيون مي‌كرده و يا شايد از آنجا كه از پشت آقاعبدالعلي كه سردار معرفت بوده آنچنان ميرغضبي جنبيده بعيد نيست از خون خان و آن دختر رعيت هم مير‌احساسي تكان خورده باشد كه از بس براي آقا عبدالعلي گريه كرده جان داده و يا هر چيز ديگر ولي در كل دردانه جان داده و آقا مير‌آقا شده خان.

     شيخ عبدالعلي به منبر كه بوده ريش‌هاش را مي‌خارانده و گاه‌به‌گاه در ميان خطبه‌هايش چيز‌هايي مي‌گفته كه گويا جز تير‌هاي سقف و تخته‌هاي منبر كسي نمي‌فهميده و آنها هم به جيرجير جواب مي‌داده‌اند.  اول روز كه آمد زير سايه‌ي بيد پير نشست و دستي به ريشه‌هاش كشيد. از بچه‌ها فقط من دويدم جلو و سلام كردم  به چشم‌هايم خيره بود. گفتم:« سلام حاج آقا. گويا مسير درازي تا به اينجا آمده‌ايد، اينجا اهالي غريب‌نوازند، از چه سبب زير اين درخت پير مسكن گرفته‌ايد؟يا الله! بلند شويد و با من بياييد. در خانه‌ي ما رونق اگر نيست...» و باقي مثل از خاطرم رفت و سرخ شدم. شيخ عبدالعلي به قه‌قاه خنديد و گويا بيد پير هم خنديد. دست دراز كرد و من دستش را گرفتم و ايستاد. به خانه كه آوردمش آقاميرآقا نبود. رفته بود به رعايا سر بزند. اسباب فلك گوشه‌ي حيات بود. شيخ تركه را گرفت و بو كرد و به نجوا چيزي گفت بعد به خانه آمد. نان آوردم و به دستش دادم و خورد و خوابيد. آقاميرآقا كه آمد دختر رعيتي را با خودش آورده بود و مي‌گفت بايد به نكاحش در بيايد و دختر شيون و زاري مي‌كرد.  آقاميرآقا تلوتلو مي‌خورد و به دورش مي‌چرخيد و دست مي‌انداخت به گيس‌هاش و به دامنش و گاه با يقه‌ي پيرهنش ور مي‌رفت. كسي جرئت نداشت چيزي بگويد. غيظش از همان بچگي زبان‌زد خاص و عام بود. كسي حواسش نبود آقا عبدالعلي لنگ‌لنگان رسيد جلوي آقاميرآقا و چنان سيلي به صورتش زد كه سكر از سرش پريد. دست بلند كرد كه شيخ را بزند كه سيلي دوم را هم خورد. آنقدر كتك خورد كه ترسيد. كنيز و كلفت و تفنگدار و چماق‌بدست هم ترسيدند، بعد شيخ عبدالعلي همانجا موعظه كرد. همانقدر يادم است كه به آقا‌ميرآقا تف كرد و گفت :« اگر نان و عرق ظلم را خوردي يادت كه نرفته از پشت من تكان خورده‌اي» و باقي گرد و خاك الفاظ بود و لغات عرب كه من به خاطر نمي‌آورم.

    شيخ عبدالعلي كه مرد تمام درخت‌ها هاي‌هاي گريه مي‌كردند وگهواره‌ها گريه مي‌كردند و تمام اتباع اشجار از تير تلگراف تا هيمه‌ي تنور‌ها گريه مي‌كردند و براي دومين بار اشك‌ها‌ي آقاميرآقا را ديدم.

 

 

و

 

 

 

نوشته شده توسط مهدی زارع | لینک ثابت | موضوع: |