آفتاب برگردان
|
|
برپا سلام. یه سفر تفریحی به مشهد و بندرعباس و قشم باعث شد که ده روز گذشته از دنیای دیتا فاصله بگیرم. الان هم دارم رو یه مبحثی تحت عنوان زیبایی متن که رولان بارت کتابشو با عنوان لذت متن کار کرده مطالعه می کنم که اگه خدا خواست تو آینده ی نزدیک یه قلمی کوچیک دربارش آماده می کنم. یه داستان هم هست که الان یک ماهه نمی تونم تمومش کنم. خلاصه یکی از سپیدامو فعلن تحمل کنید تا اگه شد به همین زودی با یک مطلب آموزشی جدید برگردم.
فعلا خدانگهدار.
برپا به استواري ناباوري از من كه در باورهايتان نه من كه اندوه نمناك خزنده اي بيش نيست و به ياد به تصور حتي به رويا هر جا كه پلنگي به كوه ميميرد به يادش دارم اما باور نميكنم كو_بنده بر فراز گودال، هاي بيهيچ حجمي گودال، هاي بيهيچ حتي مردار و تنها داركوب فربه بر فراز گودالي كه هيچ حتي نه آن هيچ كه آن هم كاش اگر بود... بر پا به استواري ناشايستي از من طوري كه من هميشه از كودككاري لجآلودهاي كه هرچند از دورهاي خاطرات لبخند ميزد هنوز ناشايست استوار. و داركوب كه به گودالي پر باز كرده بود به اندوه خاكآلودهاي نمناك از چندين كرم كه چندين بودنش را به ترديد كه شايد هيچ نبود كوبنده بر فراز گودال، هاي... پرندهاي كه بيهيچ رويا از عصرهاي تبآلوده اي كه باران باريد. آنروز چند بار باران باريد و پرنده را همه رانندگان تبزده ظهر شهريور پر باران قصابهاي فربه در صراط هدايتي به صداقت و پيرزنها هاي پيرزنهاي عصر بر ساحل جوبي از كفآب پيرجامههاي شب از هم بويناك در محلههاي باستاني سمنان همه ديدهاند داركوبي را كه پر باز كرده بود بر گسترانه باستاني بر پا به استواري مضبوحانهاي از من. از خيانت چيز ديگري آيا ميشود نوشت؟
نوشته شده توسط مهدی زارع | لینک ثابت | موضوع: |
|
|