تبليغاتX
آفتاب برگردان





روایت شناسی1 

سلام.

خوندن و فکر کردن و فهمیدن یک طرف آماده کردن مطلب واسه ارائه اون طرف. بخشید این مطلب تو دو قسمت ارائه می شه. ایندفعه فقت یه پیشینه ی مختصر از روایت شناسی و تعاریف روایت از چند دیدگاه رو ارائه می کنم تا دفعه بعد که خیلی زود خواهد بود نظریه های روایت شناسی رو بفرستم.

حتماْ نظر بدین

 

آنچه اينجا مي‌خوانيد تنها خلاصه‌اي از گذشته روايت و روايت‌شناسي و نظريات مختلف روايت شناسان مطرح در باب اين مقوله است. بنظر مي‌رسد ضرورت دانش در باب اين مقوله را تنها زماني مي‌شود درك كرد كه گوشه و كنار آنرا درست بشناسيم و اين امر خود ضرورت  دانش بيشتر را ايجاد خواهد كرد و به قول پناهي تا نظر شما چه باشد.

 

تا آنجا كه مي‌دانيم اولين بار تزوتان تودوروف در كتاب (دستور زبان دكامرون) واژه‌ي روايت شناسي(narratology) را به عنوان (علم مطالعه‌ي قصه) به كار برد. در اينجا و اين مختصر روايت تنها مختص داستان و رمان و قصه نيست و اسطوره و فيلم و رويا و نقاشي را هم شامل مي‌شود.

هر مكتب و حتي افراد هم مكتبي كه حتي در روزگار مشتركي زيست مي‌كرده‌اند تعريف مستقلي از روايت دارند اما بي‌شك مي‌شود به تعريفي نسبتاً مشترك براي بيان روايت رسيد.

در اينجا به گونه‌هاي مختلفي از تعاريف روايت اشاره مي‌شود.

 

الف/ اسكولز و كراگ: هر متني را كه داراي دو خصوصيت وجود قصه و حضور قصه‌گو بوده را يك متن روايي گويند.

در اين تعريف دو گونه راوي تعريف مي‌شود.

1: راوي حقيقي كه در روايت ديده مي‌شود و قصه را روايت مي‌كند.

2: راوي ضمني كه تنها حضورش را احساس مي‌كنيم بي‌آنكه ببينيمش.

با فرض حضور راوي ضمني نمايش و فيلم و حتي نقاشي داراي روايت مي‌شوند.

 

ب/ تودوروف: تودوروف اما بيشتر روايت را ويژه داستان و قصه مي‌داند تا ديگر گونه ها. براساس ديدگاه تودوروف روايت متني است ارجاعي كه بازنمود زماني دارد.

متن روايي به چيزي يا فعلي يا حالتي ارجاع مي‌كند و اين ارجاع در زمان رخ مي‌دهد.

 

پ/ تراگوت و پرات: روايت تجربه‌ايست كه به فعل گذشته بيان مي‌شود.

حتي وقتي روايت به لحاظ دستوري در زمان حال اتفاق مي‌افتد خواننده درك مي‌كند كه در اصل در زمان گذشته اتفاق افتاده و تنها زمان روايت مربوط به حال است.

 

ت/تولان: او تحت تاثير بارت كه معتقد بود روايت خوب و بد نداريم و روايت تنها روايت است روايت را توالي ملموسي مي‌داند كه به صورت غير تصادفي در كنار هم آمده‌اند. اين تعريف دو شرط را مي‌مي‌طلبد.

1: ارتباط بين حوادث بايد مشخص و با انگيزه باشد.

2: تنها توالي حوادث كافي نيست بلكه حوادث بايد دچار دگرگوني شوند تا روايت شكل بگيرد وگرنه تكرار و توالي عناصر مشترك حاصل چنداني ندارد.

 

ث/ پروپ: پروپ و ارسطو نظراتي شبيه به هم دارند. روايت بايد پيوند زماني داشته باشند. احتمالاً اولين بار اين جمله را ارسطو گفته و يا مكتوب كرده كه ر.ايت بايد ابتدا، وسط و انتها داشته باشد. او همچنان معتقد بود كه اصل سببيت حاصل دو عامل انگيزه(motivation) و راه‌حل(resulation) است.

در نهايت پروپ معتقد است روايت از تعادل اوليه به عدم تعادل مي‌رسد و بعد به تعادل ثانويه ختم مي‌شود.

 

   

 

نوشته شده توسط مهدی زارع | لینک ثابت | موضوع: |

بهار يعني مرگ 

        

 سلام از تاخيرم معذرت مي‌خوام. خيلي خسته هستم. دلم گرفته. اونايي كه بايد كمكم كنن مايه عذابم نيستن اما كمكي هم نمي‌كنن كه هيچ... بماند. دارم الاغ مي‌شم. واقعا دلم مي‌خواد  كه اي كاش مي‌شد آدم واسه سه روز بميره. خوب مي‌شد. خيلي.خيلي احساس تنهايي مي‌كنم. مي‌خوام كتاب بخونم. درباره اين شعر هم نظر بدين. مي‌خواستم داستان بزارم اما نمي‌دونم چرا فرمتهاش بهم مي‌ريزه. تا بعد. موفق باشيد

 

 

اين تنگ تاج شكسته بي‌نهنگ

كدام كوه را

بر خزآب كف پوشيده دلگيرش

غم‌بار

چون اندوه مادينگان در مهتاب

بر نرينه‌اي جسور

كه شايد

آري

شايد آخرين پلنگ بود

تصوير مي‌كند

 

مي‌جنبد و ماهي كوچك است

سينه بر خاك مي‌زند و ماهي كوچك است

كف بر آب تنگ و ماهي كوچك است

خزآبي از هجوم هرچه بي‌ماهي و ماهي كوچك است

جان مي‌دهد و ماهيان كوچكند

در آستانه تنگ

با تصوير كوهستان

كه پلنگ‌ها را

چه آسان

از ياد برده است

و اندوه مادينگان را

چه جاودانه

تشديد مي‌كند

 

نور اگر هست

سرماي شب‌تابي از آنسوي خزآب است

به اندام سرخ ماهي‌ها

كه كوچكند و اگر مي‌جنبند

از فراواني اكسيژن است

در هوايي كه هرچند پاك

مرگبار

بر اندامشان خشك مي‌شود

 

و صدايي اگر هست

سرماي آواز سيرسيركي است

بر قافيه‌اي كه پلنگ‌ها

و سوال اين است

شباهتي كه نهنگ را

به پلنگ پيوند خواهد داد

جز شباهتشان به جنگ است؟

 

مي‌جنبد

مادينه‌اي دلگير مي‌جنبد

مادينگان به هر نجوا

دلگير مي‌جنبند

نوشته شده توسط مهدی زارع | لینک ثابت | موضوع: |