آفتاب برگردان
|
|
روایت شناسی1/1 سلام. بالاخره همش تایپ شد. اما گمون نمی کنم بشه همشو یکجا ارائه کرد. نه
که زیاد باشه ها نه! واسه اینه که نوشته های من کمی سخت نویسن. مقدمه با دو تا نظریه رو الان ارائه می کنم باقی رو هفته بعد یا نه دفعه بعد. خوش باشین.
آنچه اينجا ميخوانيد تنها خلاصهاي از گذشته روايت و روايتشناسي و نظريات مختلف روايت شناسان مطرح در باب اين مقوله است. بنظر ميرسد ضرورت دانش در باب اين مقوله را تنها زماني ميشود درك كرد كه گوشه و كنار آنرا درست بشناسيم و اين امر خود ضرورت دانش بيشتر را ايجاد خواهد كرد و به قول پناهي تا نظر شما چه باشد. تا آنجا كه ميدانيم اولين بار تزوتان تودوروف در كتاب (دستور زبان دكامرون) واژهي روايتشناسي(narratology) را به عنوان (علم مطالعهي قصه) به كار برده. در اينجا و در اين مختصر روايت تنها مختص داستان و رمان و قصه نيست و اسطوره و فيلم و رويا و نقاشي را هم شامل ميشود. هر مكتب و حتي افراد هم مكتبي كه حتي در روزگار مشتركي زيست ميكردهاند تعريف مستقلي از روايت دارند اما بيشك ميشود به تعريفي نسبتاً مشترك براي بيان روايت رسيد. در اينجا به گونههاي مختلفي از تعاريف ارائه شده براي روايت اشاره ميشود تا در ادامه نظريات گوناگون روايت شناسي را مورد مطالعه قرار دهيم. الف/ اسكولز و كراگ: هر متني را كه داراي دو خصوصيت وجود قصه و حضور قصهگو بوده را يك متن روايي گويند. در اين تعريف دو گونه راوي تعريف ميشود. 1: راوي حقيقي كه در روايت ديده ميشود و قصه را روايت ميكند. 2: راوي ضمني كه تنها حضورش را احساس ميكنيم بيآنكه ببينيمش. با فرض حضور راوي ضمني نمايش و فيلم و حتي نقاشي داراي روايت ميشوند. ب/ تودوروف: تودوروف اما بيشتر روايت را ويژه داستان و قصه ميداند تا ديگر گونهها. براساس ديدگاه تودوروف روايت متني است ارجاعي كه بازنمود زماني دارد. به زباني ديگر متن روايي به چيزي يا فعلي يا حالتي ارجاع ميكند و اين ارجاع در زمان رخ ميدهد. پ/ تراگوت و پرات: روايت تجربهايست كه به فعل گذشته بيان ميشود. وقوع تجربه در زمان گذشته به اين معناست كه حتي وقتي روايت به لحاظ دستوري در زمان حال اتفاق ميافتد خواننده درك ميكند و ميداند كه در اصل تجربه در زمان گذشته اتفاق افتاده و تنها زمان روايت مربوط به حال است. ت/تولان: او تحت تاثير بارت كه معتقد بود روايت خوب و بد نداريم و روايت تنها روايت است روايت را توالي ملموسي ميداند كه به صورت غير تصادفي در كنار هم آمدهاند. اين تعريف دو شرط را ميطلبد. 1: ارتباط بين حوادث بايد مشخص و با انگيزه باشد. 2: تنها توالي حوادث كافي نيست بلكه حوادث بايد دچار دگرگوني شوند تا روايت شكل بگيرد وگرنه تكرار و توالي عناصر مشترك حاصل چنداني ندارد. ث/ پروپ: پروپ و ارسطو نظراتي شبيه به هم دارند. روايت بايد پيوند زماني داشته باشند. احتمالاً اولين بار اين جمله را ارسطو گفته و يا مكتوب كرده كه روايت بايد ابتدا، وسط و انتها داشته باشد. او همچنان معتقد بود كه اصل سببيت حاصل دو عامل انگيزه(motivation) و راهحل(resulation) است. در نهايت پروپ معتقد است روايت از تعادل اوليه به عدم تعادل ميرسد و بعد به تعادل ثانويه ختم ميشود. آنچه در بالا تيتر وار ارائه گرديد تنها تعاريفي بود كه اندشمندان در اين چند دهه براي روايت ارائه كردند و حالا با چند نظريه روايت شناسي هم به صورت اجمالي آشنا خواهيم شد. شايد توضيح در بارهي اين نظريات خود نيازمند چندين كتاب باشد كه البته در روزگاران پيش به رشتهي تحرير در آمده و اين چكيده خلاصهاي از همان كتب و مقالات است. 1- ولاديمير پروپ / ريخت شناسي قصههاي پريان / 1928 روسيه و 1968 انگليس الف: روايت متني است كه از تعادل به عدم تعادل ميرسد و در نهايت به تعادل ثانويه ختم ميشود. اين تغيير وضعيت را رخداد( event) مينامند و با اين تعريف رخداد از عناصر اصلي روايت خواهد بود. پروپ شناسايي رخدادها را عمدهي كار خود گذاشته و آنرا كاركرد (Function ) ميخواند. ب: به اعتقاد پروپ در قصهها عناصر ثابت و متغيير وجود دارد. يعني عليرقم تفاوت قهرمانان كاركردهاي آنها در پيشبرد داستان ثابت است. او تعداد و توالي كاركردهاي قصه را 31 عدد ميداند كه مستقل از اينكه چه كسي آنها را انجام ميدهد در قصه وجود دارند. مانند 1 – يكي از اعضاي خانواده دور ميشود.2 - قهرمان قصه از كاري نهي ميشود. 3- نهي نقض ميشود. 4- آدم خبيثي جادويي ميكند. 5- آدم خبيث اطلاعات كافي را پيدا ميكند. 6- آدم خبيث مي كوشد قربانيانش را بفريبد. 7- .... ج – پروپ آدمهاي قصه را هفت تيپ ميداند . 1- آدم خبيث 2- بخشنده 3- قهرمان 4- اعزام كننده 5- ياري دهنده 6- شخص مورد جستجو 7- قهرمان قلابي كه ممكن است اين افراد نقشهاي مشترك را بگيرند مثلاً قهرمان قلابي همان خبيث باشد و ممكن است يك نقش را هم چند نفر بگيرند. د- پروپ گذر از يك حالت بر حالت ديگر را حركت (Move) مينامد . حركت را نبايد با رخداد اشتباه گرفت . گذر از وضعي به وضع ديگر را رخداد نامند و سير حركتي رخدادها را حركت مينماند يعني اينكه انساني صالح به انساني گناهكار بدل شود را رخداد نامند اما مسير اين تغيير و تحول را حركت. ايرادات وارده به نظريه روايت شناسي پروپ را با ديدگاه گريما آغاز ميكنيم: A: (گريما) معتقد است قصه ها از شش تيپ ساخته مي شوند نه هفت تيپ و اين شش تيپ عبارتند از: ( فاعل و مفعول ، فرستنده و گيرنده ، ياري دهنده و دشمن ) B: (الگو برومن) نظريهي روايتشناسي پروپ را ويژه قصههاي عاميانه دانسته و معتقد است توالي كاركردها در اين نظريه بسيار ابتدايي است و در داستان ميتوان حق انتخاب را به قهرمان داد. ما در زمان انتخابهاي قهرمان دچار هيجان ميشويم ، پس انتخاب او امري از پيش تعيين شده نيست . 2/ رولان بارت / مقدمهاي تحليلي بر ساختار روايت الف : تحليل روايت تنها با توصيف ساختاري آن ممكن است. ب : روايت توصيف از حالتي به حالتي ديگر است كه داراي سه سطح توصيفي است: 1- كاركرد (Function ) 2- كنش ( Action ) 3- روايت (Neration ) اين سه سطح توصيفي پيوند ارگانيك، فعال و پويا داشته و با هم روايت را به وجود ميآورند. ج- بارت واحدهاي كاركردي را در دو بخش تعريف ميكند: A : نقش ( كاركرد ): عمل يك شخصيت بنابه نقشي كه آن عمل در پيش برد قصد دارد . B : نشانه يا نما (Indice): نقشي است كه به خودي خود داراي معنا نيست . نشانهها، واحدهايي هستند براي شناخت خلق و خوي شخصيتهاي داستان. اطلاعاتي مربوط به هويت آنها، توصيف محيط و غيره. نشانهها واحدهاي معنايي هستند و برعكس نقش؛ به يك معني دلالت دارند، نه به يك رفتار. د : از نظر بارت روايت شامل اين سه وضعيت است: وضعيت اوليه + نقشهاي مختلف + وضعيت نهايي نوشته شده توسط مهدی زارع | لینک ثابت | موضوع: |
|
|